تبليغاتX
زیر پوست تحریریه

                                               دکتر سلام

 

توجه (لطفا به غلط های املایی احتمالی در متن گیر ندهید)

 

امروز که یه بنده خدا به مناسبت روز مادر برای عرض ارادت خالصانه به محضر مادر

خانومشون به منزل ما تشریف آوردن به من گفت که یه سورپریز برات دارم منم

راستشو بخوای فکر کردم که سر کیسه رو شل کرده و از بلاد کفر که تازه رجعت کرده سوقاتی آورده.

خلاصه ما هم هی اینورو نگاه کردیم اونورو نگاه کردیم دیدیم نه چیزی دستشه نه

کیسه ای باهاشه , پس تصمیم گرفتم سعه صدر به خرج بدم تا خودش رو کنه اما

هرچی صبر کردم خبری نشد خلاصه ما هم که فضولمون ورم کرده بود طاقت نیاوردیم

و آخر بهش گفتم بابا نصفه جون شدیم رو کن اون سورپریز ما رو ببینیم چی هست؟

 

آقا تازه متوجه شد که سوتفاهم شده گفت آهان بابا سورپریزه مادی نیست و از بلاد

کفر و غریب هم نیست ؛ خیلی هم آشناست

سورپریزه یه خبره ؛ دکتر صداقت شد مدیر کل روابط عمومی شهرداری تهران.

باور نمی کنید به محض شنیدن اسم دکتر صداقت خاطرات شیرین و تلخم از روزای

انتخابات ریاست جمهوری عین یه فیلم سی و پنج میلیمتری از ذهنم گذشت

یادش بخیر تو انتخاب 9 نشسته بودیم که دکتر اومد تو و بنده نوازی کرد و گفت که

امروز میخوام ناهار رو اینجا دور هم بزنیم سر میز ناهار هم گفت مدیونه هرکی دست

توی جیبش کنه همه نوشابه مهمون منن . خلاصه در آورد و 2000 تومان به مستخدم

ما آقای توانا که واقعا توی خاور میانه از لحاظ ضریب هوشی تک بود داد و گفت بپر 2تا

نوشابه خانواده بگیر و بیا ؛ آقا چشمت روز بد نبینه نوشابه ها اینقد داغ بود که میشد

یه پتو بندازی روش و جای کرسی ازش استفاده کنی ؛ دکتر صداقت هم بنده خدا

دستور دادن که پسر اینا رو که نمیشه خورد حد اقل بپر چند تا تیکه یخ بردار بیار

توانا هم پرید بره یخ بیاره ، آقا بعد از 10 دقیقه اومد دیدیم دست خالی اومده ؛ دکتر

بهش گفت پس یخ چی شد؟   توانا هم سرشو انداخت پایین و با خجالت و صدایی

لرزان گفت : بخدا یخ نداشتیم بجاش آب خنک آوردم ؛ ما هم اینقد خندیدیم که خدا

میدونه و به این نتیجه رسیدیم که دل خوش خیلی بهتر از نوشابه خنکه.

سفر مشهد هم خیلی پر خاطره بود و شیرین ترین خاطرم تو این سفر اتفاق افتاد

با اتوبوس معروف اون موقع که انسان خیلی عزیزی رو همراهی میکرد از مشهد تا

سبزوار رو رفتیم ؛ ما که خسته راه بودیم عقب اتوبوس گرفتیم و خوابیدیم اما دکتر

قالیباف با شور و نشاط عجیبی که شاید ریشه در استنشاق هوای  شهر زادگاهش

و عطر حرم رضا داشت به ابراز احساسات مردم که دور اتوبوس حلقه زده بودن پاسخ

می داد  ؛ خلاصه این رویه تا سبزوار ادامه داشت تا اینکه دکتر صداقت به من گفت از

اتوبوس پیاده شو و بیا با ما بریم ؛ خلاصه من رفتم تو ماشین دکتر صداقت و آقای

طباطبایی ماشین هم یه بنز 230 بود ؛ خلاصه دکتر و طباطبایی نشستن جلو و من

هم تنها نشستم عقب ؛ بعد به دستور دکتر صداقت گازشو گرفتیم به سمت طربت

حیدریه تا اوضاع رو بررسی کنیم و زودتر از اتوبوس دکتر برسیم ، خلاصه بعد از قلع و

قم شیشلیک که اتفاقا  بازم مهمون دکتر صداقت بودیم رفتیم وارد طربت شدیم اما

چشمتون روز بد نبینه مردم که تو خیابون منتظر اومدن دکتر قالیباف بودن با دیدن بنز و

من که عقب نشسته بودم و کت و شلوار پلو خوری هم پوشیده بودم  به دلیل

سفیدی و بوری از دور شباهتی با دکتر پیدا کرده بودم ؛ به سمت ماشین دویدن و

شروع به ابراز احساسات کردن آقای طباطبایی که از ترس رنگش شده بود عین لاک

غلط گیر سریع یه دستی کشید و دور زد و خلاصه در رفتیم که اگه مونده بودیم  معلوم

نبود از شدت علاقه مردم به قالیباف چه بلایی سرمون بیاد ، خلاصه خدا خیرش بده

دکتر صداقت رو که باعث شد من برای چند لحظه تجربه کنم که قالیباف بودن چه حسی داره.

 

راستی آقای دکتر امروز من و یار بی بدل احلا من العسل  تو محضر با هم عقد می

کنیم ، برامون دعا کن

 

جناب آقای دکتر صداقت

مدیرکل محترم روابط عمومی شهرداری تهران      ایام عزت مستدام

 

 

  

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 3:6  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 

 

سلام  ( مختصر و مفید )

 

از اونجایی که ما مثل گلیم و ناز و خوشگلیم تصمیم گرفتیم که از اول زمستون این توطئه استکبار بر علیه اسلام و مسلمین ( وبلاگ ) رو به روز نکنیم و هر وقت بهار اومد ما هم بیایم و کما فی السابق پته بعضی از دوستان رو که در غیاب بنده شمشیر رو از رو بستن و به امر تخریب و ترور شخصیت رفیق گرمابه و گلستان خودشون یعنی بارباپاپا ( خودم ) مبادرت می روزند رو روی آب بریزیم  ؛ البته یکی از علمای اهل فن که خودش هم اینکاره بود و از وضع زندگیش می شد فهمید که کارشم خوب بلده و به درجه ای رسیده که اگه القاب و عناوین و پیشوند و پسوند های اسمش رو بار شتر کنی کمر پدر شتر مذکور از فشاری که به جگر گوشش اومده میشکنه در ویژه برنامه ای که از رسانه ملی پخش می شد به اطلاع عموم رسوند که آب زیر آب زدن می بایست که از نوع آب قلیل نباشد ( آفتابه ؛ سطل ؛ تفنگ آبپاش ؛ قمقه ؛ دهان ؛ ) و امسالهم نباشد .

 

چون ایشان به شیر فلکه اشاره نکردند فلذا استنباط ما این بود که استفاده از شیرفلکه در فرایند زیر آب زدن بلامانع است و ما هم تصمیم گرفتیم در سال جدید از شیرفلکه برای افشا گری استفاده کنیم و شیر فلکه رو بر سر دوستان تحریریه ای و آقایون نهمی ( کاش یکی پیدا می شد به این آقایون نهمی یه نمره میداد این بد بختا نمی افتادن )  که به اقتضای شغل در هفته یه چند باری در معرض تششعات نورشون با سایز های مختلف قرار می گیریم باز کنم ، باشد که فشار آب زیاد باشه و همه رو با هم ببره و در این سال جدید احسن الحال بکنه ( حالا این حسن کیه بماند ) (بابا زشته زن و بچه رد می شه ) .

 

راستی می خوام در همین راستا هر هفته یه چند تا از عکسای خودم رو از این هاله نوری ها براتون بزارم البته سعی می کنم عکسام متنوع و در همه زمینه ها باشه.

 

از سفر شمال که به همراه مدیرعامل مشرف شدیم و ماجرا های fishing  بارباپاپا و امیر بابا ( امیر تبریزی پسر جعفر خان ) هم براتون میگم.

 

 

ربنا  حول حالنا الی احسن الحال

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 13:37  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 

دنياي عكاسي دنياي عجيبي است پر از تضادها، از زماني كه وارد دنياي عكاسي شدم، آنهم عكاسي خبري و اجتماعي، جالب توجه ترين سوژه‌اي كه به آن برخورد كردم و در پي شكار و ثبت آن بودم تضادها بودند زشتي ها و زيبايي ها رفاه وفقر، عدالت و بي عدالتي، شعار و عمل و مورادي از اين دست براستي ثبت اين تضادها چه ناخوشايند است كه البته بر  پيشاني ما نوشته اند كه ببينيم و نبينيم و بر پيشاني عكاسها كه ثبت كنيم و لمس كنيم و باز هم نبينيم دنياي عكاسي، دنياي تضاد است. تيمي به رسم هر مسابقه مي برد و شادي ثبت مي كني وغرور و تيمي مي بازد و به شرط غيرت اشك ثبت مي كني و حسرت، سياستمداري در ديداربا همتاي خود كه يكي از موضع قدرت سخن مي گويد كه وقتي ثبت مي كني اقتدار مي بيني و شايد بي عدالتي و ديگري كه وقتي از صورتش عكس مي گيري لبي خاموش است و سري افكنده به هر حال به شرط ايجاب كارات هميشه تضاد مي بيني ، ولي گاهي اوقات، بعضي افراد تمام معادلات تو را بر هم مي زنند گويي كه تو را به مصاف مي خوانند و تو به عنوان عكاس و مامور ثبت لحظه ها و تضادها در پي ثبت تضاد در آنها مي گردي كه هرچه مي گردي كمتر مي يابي و اينجاست كه چيزهايي ديگر ذهن تو را به خود مشغول مي كند كه براستي اين كيست؟ يك مدير مثل ساير مديران؟ يك خدمتگذار مثل ساير خدمتگذاران؟ يك انسان با همان جنس انساني كه ما هم به همان ميزان و ازهمان جنس هستيم؟ وقتي كه خودت به خودت جواب مثبت مي دهي كه سوالي را كه از خود پرسيده اي پاسخ گفته باشي، درست درهمين لحظه است كه خيلي عظيمي از سوال ها درذهنت هويدا مي شود كه پس چطور مي شود كه اينهمه تفاوت بين ما انسان ها؟ بين ما مديران؟ بين ما خدمتگزاران؟ مگر از يك جنس نبوديم؟ مگر با يك شعار پا به ميدان نگذاشته ايم باز هم اينهمه تضاد؟ اما با وجود اين همه تضاد بين او و ساير مديران تصميم ساز اين فرد با يكسال پيش خود هيچ تفاوتي ندارد با پنج سال پيش خود نيز چنين است و با زماني كه من به خاطر دارم نيز چنين است. از زماني كه كليد كلان شهر تهران به او سپرده شد تا به امروز سعي كردم به عنوان عكاسي كه مي خواهد آرشيوي از روند آباداني شهر خود داشته باشد در تمامي برنامه هاي عمراني و يا سخنراني هاي او حضور داشته باشم. تا شايد بتوانم به اين بهانه عكسي متفاوت از او بگيريم و در اين مسابقه يكنفره كه بين خودم و حس تنوع طلبي و لجبازي خودم برگزار كرده ام پيروز شوم اما تا به امروز كه هر چه از او ثبت كرده ام جز انرژي زايد الوصف و خستگي ناپذيري در چهره اش و رعايت ادب و كلامي مقتدر در عين خشوع در برابر مردم از زبانش، نه ديده و نه شنيده‌ام، كه وقتي زمان استراحت او را در روز زبان نزديكانش مي شنوم بيشتر احساس شكست مي كنم انسان عجيبي است با چهره اي فتوژنيك كه بارها با لبخندهايش در عكسهايم لبخند زده ام و بارها از اين طريق رفع خستگي و كسالت كرده ام، حسرت به دلم ماند تا عكسي از او داشته باشم با چشم هاي خواب آلوده كه براي ثبت چنين لحظه اي از 5 صبح تا 12 شب را امتحان كرده ام كه البته بعد از اين ساعت ديگر خواب مجالم نداد تا باز هم ظاهراً تلاش بيهوده كنم، اما نزديكان او مي گويند او تنها از ساعت 1 شب تا 3 الي 4 صبح را استراحت مي كند و من هر وقت كه قرار است او را در ساعات اوليه صبح ببينم سعي كرده ام ساعت 10 شب به رخت خواب بروم تا مبادا صبح روز بعد با كسالت با او هم ركاب شوم

 تا به امروز كه دوربين من جز لحظه هاي خدمتگذاري و آباداني و نشاط و انرژي از او ثبت نكرده است، خداوند توفيق دهد تا ما نيز چنان باشيم

 خدا قوت دكتر محمدباقر قاليباف.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:4  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 
 

عشق است و آتش و خون

اول سلام

راستش چند وقتی بود که دیگه انگیزه ای برای ادامه کار خطیر وب نویسی نداشتم اما بعد از خوندن این مطلب از شیخ مجید توکلی و بعد از گرفتن مقادیری آبغوره تصمیم گرفتم سکوتم رو بشکنم و به لطف خدا دوباره استارت رو بزنم 

البته با رعایت کپی رایت عین مطلب مجید رو آوردم که میتونید بخونید    به امید اونکه روزی برسه که هیچکس چشم انتظار نباشه   البته اگه میثم بزاره    آخه به قول میثم    ما خانه هامان را بر کوهپایه کوه آتشفشان ساختیم

میثم جان ایلیا میگه که برگردی اما حتما اونجا ایلیا های زیادی هستن که گرمی دستای تو براشون تداعی کننده گرمی دستای پدراشونه و حضور تو  براشون آخرین روزنه امیده که اگه تو برگردی به جای شانه های تو  فقط یه مشت سنگ و یه تل خاک می مونه که باهاش درد دل کنن می دونم انتخاب سخته و تو در هر دو صورت محکوم...................... 

مجید:

دوست خوبم میثم زمان آبادی این روزها به جای اینکه در خبرگزاری مدیریت کند و شب ها با "ایلیا" بازی کند و طعم زندگی را بچشد٬به دل جنگ رفته است.به جای اینکه ساق پای چپش را روی راستی رها کند و هر از چند گاهی خبرها را چک کند تا مبادا رسالتی که بر دوشش است بر زمین بماند٬دل به دریا زده و حالا ساق پاهایش خاکی را لمس می کند که گاهی خمپاره و گلوله پیش از آن را بوسیده و بوئیده اند.او حالا حیرت زده است از این همه بی عدالتی و می اندیشد که چرا و چه طور اینجاست؟ بر چه استدلال و منطقی خمپاره ها خانه هایی را نشانه می گیرند که تا دیروز انسانهایی در آنجا زیستن را تجربه می کردند.او حیرت زده است.حتما با خود می گوید کمتر از ۲۰ روز پیش جشنی به پا بود و دنیا و سیاست در شوق فستیوال همبستگی و وحدت و یکارچگی بودند.۳۲ کشور در یک اقلیم دور هم جمع شده بودند و همه با یک هدف می جنگیدند و آنجا نه تنها جدال بر سر فتح جام طلایی هدفشان بود که جنگیدن و شکست هم برایشان پیروزی بود...و حالا چند روزی از ان جشن می گذرد و خبری از فتح جام طلایی نیست.حالا توپ و تانک صلاح است و جنگی میان هیچ و پوچ در میان.حالا میثم لباس قرمز پوشیده است و میان خانه های ویران شده مات و مبهوت است. 

                      

هرگز از یاد نمی برم روزی که میثم بار سفر را بسته بود و مدام با تلفن همسر و مادری را دلداری می داد و چه زیبا می گفت که کاره ما همین است.یک روز سفر به دیاری است برای جشن و یک روز سفر به ناکجا آبادی است برای جنگ.حالا چند روزی می شود که میثم میان ما نیست و روزها و شب ها به یاد ایلیا چشم بر هم می گذارد و صبح ها باصدای گریه کودکی از خواب می پرد که خون پیکره وجودش را فرا گرفته است. این روزها بچه های خبرگزاری ایرانیوز دل و دماغ درستی ندارند و مدام حال دوستشان را می پرسند.هر خبری که از بیروت می آید با اضطراب از میثم می پرسند.این روزها خبرنگار بودن سخت است.آن هم وقتی که "میان خون و آتش٬خمپاره و گلوله" رسالتی که بر دوش داری را .....خدایا مواظب میثم باش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:59  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 

يكي بود يكي نبود ، يه سردبيري بود (البته هنوز هم هست تا چشم اوونايي كه ميخوان نباشه در بياد) كه گفت به دليل كمبود جا در تحريريه از امروز به بعد هر كسي كه نسبت قد به عرضش 75/13 بيشتر باشه مشمول پرداخت مقادير قابل توجهي پول كه البته سال تا سال گوشه اش رو هم نمي بينيم خواهد شد و بعد از به صف كردن دوستان سنگين وزن و عريض و طويل بعد از كلي روضه خواني و دعوت به شركت در جلسات توجيهي دكي كرماني از بچه ها خواست تا با آب كردن دمبه هاي قشنگ و گرم و نرمشون كه اين روزا ديگه به دليل ماشيني شدن زندگاني عين روغن نباتي هيدروژنه آدم رو يقه مي كنه ، به گشاد شدن جا توي تحريريه كمك كنن.

البته موثر تر از جلسات دكي كرماني براي لاغري و سوزاندن پي اضافي، شرم كردن و خجالت كشيدنه كه از قديم و نديم هم در نسخ و روايات به اوون اشاره شده بود كه خداوكيلي ديروز صبح يكي از روزنامه هاي كثيرالانتشار  كه به تمام كشور هم توزيعش مي كنن به خوبي از پس اين كار بر اوومد و با چاپ يك چهارم آ....... مبارك يكي از بازيكنان تيم خودي ، اسباب شرم و لاغري تمام سنگين وزنان رو فراهن كرد، خانوماي مجلس گوشاشونو بگيرن  چون قرار شده اين روزنامه از اين به بعد اينجور عكس ها رو روي كاغذ گلاسه بزنه و در پشت شهرداري در كنار پاسور توزيع كنه تا شايد فروشش به حد نصاب برسه و ديگه روي دكه ها باد نكنه ، شماره ديروزش سه سوت ناياب شد و جميع دختراا هم به جاي استفاده از سرخاب سفيد آب و پنكك و سايه ، با يه نيم نگاه به صفحه اول اين روزنامه لوپاشون رو گل گلي كردن.

خلاصه باغت آباد كه الحق هواي (جوان) هارو داري روزنامه.........

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 16:5  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 

 

بلا فاصله پس از انتشار مطلب زير تحت عنوان صداي تحريريه كه به بررسي كيفيت ، ميزان خش ، درصد گوش خراشي و آناليز پرتو ماورا بنفش صداي دوستان خبرنگار اختصاص داشت بنده مورد لطف همه اعضاي تحريريه قرار گرفتم واز اوون روز تا امروز و احتمالا حالا حالا ها مورد بايكوت قرار گرفتم و از حضور در سر سفره سوسيس تخم مرغ محروم شدم تا ياد بگيرم كه هم اگه آدم نهار نخوره شبا راحت تر مي خوابه و هم اينكه با هر چيزي نبايد شوخي كنه ، كم مونده بود بخش فني خبرگزاري به حال و روز سفارت دانمارك و فرانسه دچار بشه ، البته بايد خاطر نشان كنم كه هم اوونا حقشون بود هم من ، تا هم دانماركي ها و هم من ياد بگيريم با هر چيزي نبايد شوخي كرد.

البته من بيچاره كه از اينجا رونده شدم و تنها جايي كه برام باقي مونده بود آغوش گرم همشهري هاي آذري ما بود كه اوون هم به علت اهانت به ساحت ته لحجه عزيزلاري به زمين گرم تبديل شد خلاصه ما شديم مصتاق بارز اره ونشيمن گاه كه نه راه پس داريم و نه راه پيش.

در نهايت مجبور شدم دعوت آقاي سردبير رو كه پروژه اش زمين مونده بود و بابت هر روز تاخير به صورت تصاعدي 10 هزار تومان از آب باريكه ما ميزد رو لبيك بگم و خودم اخبار رو به سمع دوستان برسونم ، كه البته بعد از شنيدنش خودم فهميدم چه چيزي خوردم در نتيجه از همين جا از همه دوستان عذر خواهي مي كنم و مي خوام كه با صداي شيوا و رساي خودشون همه ما رو به فيض برسونن ، از اين پس هم راس ساعت 25 اخبار صوتي به زبان آذري براي هموطنان عزيز آذري زبان ارسال خواهد شد ، انشا الله كه اين اقدامات اسباب تحكيم روابط رو فراهم كنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 12:45  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 

آقا ما نشد يه كاري انجام بديم و يجاش گير و گور نداشته باشه ، متاسفانه اين يكي كه ما به عنوان يك حركت انقلابي در عرصه اطلاع رساني ازش ياد مي كنيم و اعتقاد داريم كه ابتكار جالب وارزشمندي و جويندگان و تشنگان خبر هم حسابي تقدير كردن ، داره باعث پاشيده شدن كانون گرم تحريريه مي شه ، قطعا تا الان نفهميدين چي شد و من چي گفتم ، حق دارين خودمم نفهميدم ، الان شفاف سازي مي كنم

 

آقا ما اومديم سيستم اخبار صوتي خبرگزاري رو راه اندازي كرديم تا هر روز اهم اخبار توسط يكي از بچه هاي تحريريه خونده بشه و روي سايت خبرگزاري قرار بگيره تا يه باري رو از روي دوش چشمان عسلي مخاطبان عزيز برداريم و خداي نا كرده موجب تضعيف سوي چشمان عزيزان نشيم ، اين قضيه توجيه اقتصادي هم داره چرا كه هزينه سرانه چشم پزشكي رو توي كشور هم به شدت كاهش مي ده.

 خلاصه اومديم از بچه ها تست صدا گرفتيم تا ببينيم كي مي تونه از پس اين مسووليت خطير بر بياد ، آقا به محض اينكه اعلام كرديم به يه گوينده ترجيها خانوم نيازمنديم  ، همه عزيزان به سرعت به سمت عطاري سر كوچه هجوم بردن تا يه مقداري تخمه شربتي تهيه كنن تا صداي نخراشيدشون رو صيقل بدن ، جالب قضيه اينجاست كه نفر اول حقوق 3 ماه خودشو جلو جلو از آقاي سردبير گرفت تا همه تخمه شربتي ها رو يجا بخره و به بقيه هيچي نرسه ، خلاصه بعد از كش و قوص فراوان بين بد و بدتر يكي رو انتخاب كرديم كه پروژه لنگ نمونه  .

به محض اينكه اولين خبر رفت روي سايت ، در اقصي نقاط تحريريه بساط غيبت بر پا شد و خانوماي محترم گير دادن به صداي همديگه ، خلاصه يه نخودچي مي خوردن و مي گفتن اه اه اه عجب صداي ضايعي بد بخت شنونده ها چه گناهي كردن آخه و .........

اول فكر كرديم انتقاد ها سازنده و در راستاي حفظ آبروي خبرگزاريه ، در نتيجه اومديم گوينده محترم رو عوض كرديم اما باز هم همين نهضت ادامه داشت ، خلاصه بازار غيبت داغ داغ شد طوري كه ديگه هيچكس روي ديدن همديگه رو نداشت و خانوما سايه همديگه رو با تير مي زدن ، خلاصه ما هم با درك وخامت اوضاع و تشكيل جلسه فوري با آقاي سردبير تصميم گرفتيم از يكي از برادران آذري زبان استفاده كنيم كه حالا كه مي خوان غيبت كنن حد اقل حقيقت رو بگن!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 14:30  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 

بعد از مدت ها سلام ، باور بفرماييد اين چند صباحي كه در خدمتتون نبودم و از آمار و اتفاقات ريز و درشت اين تحريريه قشنگ بي خبر مونديد رفته بودم شهرستان و فقط دوتا مي زدم تو سر خودم و دوتا تو سر كتاب البته قبلش يه دوره فشرده پاچه خواري زير نظر پيش كسوتان اين رشته كه مفتخر به پوشيدن پيراهن تيم ملي هستند و آقاي سردبير هم به اونها توجه خاص داره ، گذروندم تا در صورت لزوم از اين راهكار موثر استفاده كنم كه انصافا هم خوب جواب داد.

خلاصه بعد از 20 روز زندماني توي شهر غريب و مسايل حاشيه اي كه بواسطه مصلحت طلبي از گفتن اوونها معذورم (البته همه دانشجويان عزيزي كه به خاطر استنشاق هواي پاك ، شهر ها و روستا هاي دور افتاده رو براي ادامه تحصيل انتخاب كردن مي دونن من چي مي گم)

خلاصه به خاطر اينكه ما اهل تحريريه كه خيلي زود به زود براي هم دلتنگ مي شيم ، نرسيده و خسته راه پا شدم و اومدم اينجا كه ديدم هر كدوم از بچه ها يه گوشه اي ولو افتادن و دكترجكول مجموعه يا همون شمس خودمون داره بچه ها رو ويزيت مي كنه ، باز دمش گرم دفترچه تامين اجتماعي هم قبول مي كنه ، خلاصه بعد از ويزيت و تشكيل كميسيون پزشكي و كشف نوع ويروس ،( البته اسم علميش هم گفت ولي چون من تركيم دست و پا شكستس يادم رفت) رفت و از داروخانه شبانه روزي 10 كيلو شلقم گرفت ، خلاصه چشمتون روز بد نبينه دارو بود كه به خورد بچه ها مي ده از شلقمينوفن و پنه شلقمين بگير تا بخوره شلقم و شلقم آب پز هر 6 ساعت يكبار، براي اينكه خطرهم به كلي رفع بشه نهار شلقم با تخم مرغ داريم اونم آب پز چون سرخ كردني اصلا براي بچه ها خوب نيست به قول آقاي شمس " بو گورس مورس لاري هامميسي فيليم دي هچ بيريسي درد ديمز فقط شالوار ،نه نه ببخشيد شالقام".

خدا به داد ما برسه با اين متد شلقم درماني……….     

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 14:5  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 

آقا همه سايت هاي خبري در ابتداي سال جديد ميلادي خبر برترشون رو اختصاص دادن به مجموعه وقايع مهم سالي كه گذشت ما هم گفتيم زير پوست تحريريه چه كم از بي بي سي و فاكس نيوز دارد؟ پس چنين شد كه خواستيم وقايع الاتفاقيه تحريريه رو به سمع و نظر عزيزان تشنه خبر برسونيم اما چند تا مشكل هست اول اينكه اگه با سال ميلادي كار كنيم  بايد پيه  حرف و حديث هاشو هم به تن بماليم و انگ عامل استكبار بودن را به جان بخريم و دوم اينكه هنوز اين خبرگزاري 1سالش نشده و تازه داره دندوناش جوونه مي زنه هر چند كه خودمون اعتقاد داريم تو عرصه خبر يك شبه ره صد ساله رفتيم ، به قول فردوسي " چو يكسال شد همچو 10 سال بود".

خلاصه اگه بخوايم اين سه ماه رو بررسي كنيم بايد بگيم كه سرانه فضامون از 20 سانت به 11.5 سانت كاهش پيدا كرد چرا كه آقاي سردبير 30 تا صندلي كه از زمان جنگ رسانه اي چند ماه پيش به جا مونده بود رو به عنوان غنيمت و از ترس اينكه همين هم گيرش نياد و از ………..   برداشت و بعد از اون همه جون كندن خدا روشكر اينش هم به ما رسيد و تنها سودي كه داشت هر كدوم از بچه ها الان 3 تا صندلي دارن و مي تونن در مواقع خستگي و يا مواقعي كه دارن فكر مي كنن كه تو كار كي بذارن تا مديون مردم عزيزمون نشن ، دراز به دراز رو 2تاي ديگه لم بدن و دعا به جون سردبير كنن ، اينقدر هم دعاهاشون مورد قبول درگاه حق تعالي قرار ميگيره كه الان دقيقا 1 هفته اس كه آقاي سردبير به همراه اهل و عيال آنفولانزاي گواته مالايي گرفتن و خوب هم نمي شن و در منزل استراحت مي كنن ، ما هم به حكم وظيفه داريم بچه هارو قسم مي ديم كه دست از دعاي خيرشون بردارن تا بلكه آقاي سردبير ما به عرصه رياست كردن و رياضت دادن به بچه ها برگرده.

انشا ا…

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 18:37  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 

                                                                                                                                                بنده رو بابت چند روز تاخير در امر انعكاس وقايع تحريريه و زير آب زدن بچه ها و اتفاقات ريز و درشت خبرگزاري ببخشيد ، باور بفرماييد دو هفته بيشتر تا امتحانات پايان ترم نمونده و از اونجايي كه دانشگاه آزاد دلش زود زود براي دانشجوهاش تنگ مي شه و تمام تلاشش رو به كار مي گيره تا دانشجويان عزيز حداقل پانزده ترم به جرگه مديران و مهندسان جامعه بپيوندند و خبرنگار و خونه دار و بچه دار هم فرقي براش نمي كنه (آخه دلش براي گرفتن شهريه و بريدن گوش دانشجويان بخت برگشته مي تپه) ، لذا با اين وضع درس خواندن و با اين مساعدت سردبير محترم و مرخصي هاي با حقوق در فصل امتحانات ، اگر خدا بخواد 30 سال ديگه دست پسرم رو مي گيرم و با هم ميريم و مدركمون رو مي گيريم.

خلاصه بعد از چند روز دور بودن از عرصه و از همه جا بي خبر به محض ورود به اين تحريريه مصفا ، ديدم يه عده نشستن زمين و حاق حاق زار مي زنن بقيه هم طوري با دمشون گردو خرد و خاكشير مي كنن كه اينگار پانصد هزار تومان اضافه حقوق گرفتن ، بعد از پرس و جوي فراوان و يه نيم نگاه به روزنامه هاي ورزشي متوجه باغ گلي شدم كه پرسپوليس تنها توي 90 دقيقه كاشته ، باغي كه بهترين و سريع ترين باغبان براي كاشت اوون حداقل يك سال وقت مي خواد، از اونجايي هم كه امروزه دانشگاه آزاد قبل از برق و آب لوله كشي به نقاط دور افتاده مي ره ،بي اطلاعي ما از اين ركورد شكني بزرگ تاريخ خيلي جاي تعجب نداره.

خلاصه اين مساله اگه هيچ دستاوردي نداشت حداقل به همه مديران و سردبيران عزيز نشون داد كه دوره مديريت به روش پرويني تاريخ مصرفش گذشته و مثل يه غذاي فاسد ، گند مي زنه به اعضا و جوارح دوستان.

البته من همين جا بايد سنت شكني كنم و مراتب تشكر خودم رو به سردبير عزيز اعلام كنم كه از اول هم با روش پرويني مخالف بودن

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 13:0  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
الان 7 ساله كه دارم كاره خبر و عکاسی خبری ميكنم ، توي تمام طول اين مدت سخت ترين قسمت كارم لحظه شروع نوشتن مطلبم بوده ، از مصاحبه بگير تا خبر روز و تحليل و گزارش و مقاله ولي به قول خودمون استارت رو كه زدم حالا يكي بايد بياد و جلوي فرسايش زيادي قلم منو بگيره ، اين مشكل تو وبلاگ هم دست از سر من برنميداره ، خيلي عذاب كشيدم و فسفر و آي كيو مصرف كردم تا قدم اول رو بردارم و شروع كنم به نوشتن ، نمي دونم شايد همين الان با اين مقدمه استارتو زده باشم حد اقل اينه كه گفتم چيكارم

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1386
شهریور 1385
مرداد 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
تلخ و شيرين
اخبار ، مقالات و گزارش ها(فناوری اطلاعات)
پیوندها
وبلاگ مدیرعامل
خبرگزاري ايسنا
خبرگزاري ايرانيوز
وب نوشته های دکتر محکی مدیر عامل همشهری
خبرگزاري فارس
خبرگزاري كار ايران (ilna)
خبرنامه گويا
زیر آب ورزش
وبلاگ شخصی سید مجتبی بابایی
هاروت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان